ببر را در جنگل خودش قضاوت کن!
بمب خنده
درباره وبلاگ


سلام خیلی خوش اومدین



ورود اعضا:


نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید




آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 24
بازدید دیروز : 4
بازدید هفته : 24
بازدید ماه : 761
بازدید کل : 137649
تعداد مطالب : 141
تعداد نظرات : 186
تعداد آنلاین : 1



چت روم

نويسندگان
hedieh
amirreza

آخرین مطالب
<-PostTitle->


 
جمعه 1 بهمن 1389برچسب:, :: 22:31 :: نويسنده : hedieh

 

ببری درنده وارد دهکده پیرمردی دانا شده بود و به دام‌های یک مزرعه‌دار حمله
کرده بود. اهالی دهکده ببر را محاصره کردند و او
را در گوشه انبار مزرعه‌دار به دام انداختند. ببر وقتی به دام افتاده بود
قیافه‌ای مظلوم به خود گرفته بود و خود را گوشه‌ای جمع کرده و حالت تسلیم
به خود گرفته بود. قرار شد تور بزرگی روی سر ببر بیندازند و او را اسیر
کرده و به عمق جنگل برده و آنجا رها کنند تا دیگر به دهکده برنگردد. در
حین انجام این کار مرد میانسالی نزدیک پیر مرد دانا آمد و به او گفت: "پسری
جوان از روستایی دوردست به این‌جا آمده و مدتی نزد من کار کرده و به
دخترم دل بسته و از او خواستگاری کرده است و البته گفته که مجبور است
دخترم را با خودش به روستای خودش ببرد. در مدتی که او نزد ما کار می‌کرد
چیز بدی از او ندیدیم و پسری خوب و سربه‌زیر به نظر می‌رسد. می‌خواستم
بدانم با توجه به اینکه شناختی از گذشته او و خانواده‌اش نداریم آیا
می‌توانم دل به دریا بزنم و با این ازدواج موافقت کنم و اجازه دهم دخترم
را با خودش ببرد؟"
پیر مرد فرزانه با لبخند به ببر اشاره کرد و گفت: "این ببر را ببین که چقدر خودش
را مظلوم نشان می‌دهد. او از جنگل یعنی از خانه خود دور افتاده و به همین
خاطر چون در جایی جدا از وطنش است احساس ترس و بی‌پناهی تمام وجودش را
فراگرفته و در نتیجه رفتاری متفاوت با تمام زندگی‌اش را از خود نشان
می‌دهد. همین فردا که این ببر را به جنگل ببرند باید به محض آزاد کردنش
از او بگریزند چون وقتی پایش به جنگل برسد دوباره بوی آشنای بیشه او را
شجاع می‌کند و به خلق و خوی وحشی و قدیمی خودش برمی‌گردد. به جای اینکه
ساده‌ترین راه را انتخاب کنی یعنی بیگدار به آب بزنی و آینده زندگی دخترت
را به شانس واگذار کنی. به همراه دخترت و این پسر سری به روستای آنها بزن
و مدتی آنجا بمان و رفتار پسر را با اطرافیان و خودتان زیر نظر بگیر. اگر
مثل این ببر باشد که بهتر است زندگی دخترت را تباه نکنی. اما اگر همچنان
پاک و سربه‌زیر و درستکار بود و دخترت هم قبول کرد پس دیگر دلیلی برای
مخالفت وجود ندارد.
آن مرد پذیرفت و از پیر مرد دور شد. دو ماه بعد پیر مرد دانا آن مرد را در بازار
دید. احوال او را جویا شد. مرد لبخندی زد و پرسید: "قضیه آن ببر چه شد؟"
پیر مرد حکیم پاسخ داد: "همان‌طوری که حدس زدیم پای ببر که به جنگل رسید شروع
به وحشیگری کرد و به چند نفر آسیب رساند و بعد هم گریخت. خواستگار دختر
شما چگونه بود؟"
مرد میانسال لبخند تلخی زد و گفت: "درست مثل ببر شما رفتار کرد. خوب شد
به توصیه شما عمل کردیم و قبل از اینکه ناسنجیده تصمیم بگیریم، همراه
خودش سری به جنگلش زدیم!"
 


نظرات شما عزیزان:

مجید
ساعت18:26---19 بهمن 1389
سلام دوست عزیز وبلاگ شیرینی داری.....
خوشحال میشم به من سر بزنی...
شما لینک شدید
باسپس


مروارید
ساعت2:58---18 بهمن 1389
خیلی تووووووووپپپپپپپپپپ بود

سهراب
ساعت23:22---9 بهمن 1389
آموزنده و زیبا


Mahdi
ساعت10:35---3 بهمن 1389
سلام هدیه خانم شرمنده ببخشید یکی از لینکاتونو باز کردم می خواستم اونجا نظره رمانتیک بودن و بدم . میتونم شمارو لینک کنم؟

به من سر بزنید خوشحال میشم


Tranis
ساعت17:50---2 بهمن 1389
هوی هدیه!میگم خوبی؟میگم لینک باکس همینجور که لینک سایت بقیه رو نشون میدیم بقیه هم مارو نشون میدن ملت میبیننن اگه خوششون اومد کلیک میکنن میان بلاگ ما!همین!من مطالب جدید رو نخوندم خودم کامنت میذارم پس فعلا وای!

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه: